داغ تو را جنون کنم
روز اول سال نو با شمعهای روی مزار پیرزن کلنجار میرفتم. تو میگفتی «نکن بچه، میسوزی.» حالا من روی گور تو شمع روشن میکنم و کسی نگران سوختنم نیست.
بالاخره بعد از ۸ روز توانستهام بپذیرم که خواب نمیبینم. که این صحنههای غیرواقعی و تراژیک بخشی از کابوسهای شبانهام یا یک سریال ترکیهای نیست. حالا میدانم که به سوگ نشستهام. اما هنوز هم نمیتوانم باور کنم که این سوگ، سوگ توست.
به هم قول داده بودیم که «ما سرانجام شبی / مست و مدهوش و کمی ژولیده / با بدنهای به خون غلتیده / بر مزار نجس و نحس شما میرقصیم» حالا من باید به تنهایی برقصم و غم این را دارم که تو آزادی را ندیده، رفتی. من را روی پردهی سینما ندیده، رفتی. اجرای هر شبِ تئاترم را نیامده، رفتی. رامبد را آنالیز نکرده، رفتی. رخت دامادی به تن نکرده، رفتی. برای شوهرم خط و نشان نکشیده، رفتی. واژهها توی سرم پراکنده و بیمعنیاند. و من معنی این رفتن را نمیفهمم. معنی این شلوغی اطرافم را نمیفهمم. بهم تسلیت میگویند و من معنی تسلیت را نمیفهمم. برایم طلب صبر میکنند و خودم را صاحب عزا نمیدانم.
همهچیز شبیه یک وهم است. یک کابوس. ذهنم را خلاء پر کرده و واژهها توی سرم معلقاند. تیر چراغ برق. تصادف. سهتا ماشین آتشنشانی. مرگ. کاور خونی. اجل.
آدمها اطرافم اسلوموشن حرکت میکنند. واژهها توی دهانشان کش میآید و من خیره به عکس توئم. ارتباط بین اتفاقها و واژهها را تشخیص نمیدهم.
من بسیاری از اولینهایم را با تو تجربه کردم. از اولین تروما تا اولین مستی. از اولین قدمهایم با اسکیت تا اولین شبِ تا سحر توی خیابان ماندنم. من عمیقترین زخمم را از تو دارم و بزرگترین رشدم را از تو.
به دیانا از ترومایم گفته بودم. از زخم مشترکمان. از اینکه من قربانی تو بودم و تو قربانی دیگری. دیانا پرسیده بود «هنوزم میبینیش؟» و من با هقهقی که توی آن پارک لعنتی سر داده بودم گفتم «آره متأسفانه.»
وقتی روبهروی غسالخانه زیپ کاورت را باز کردند، وقتی که دانستم این آخرین دیدار ماست آن «آره متأسفانه»ی منحوس شبیه پتک توی سرم فرود آمد و بدنم لخت و بیحس بالای سرت افتاد. بوی خون میآمد و کافور. دلم به هم میخورد و نمیتوانستم از رویت چشم بردارم. نمیتوانستم اشک بریزم. مادرت جیغ میکشید و بابام هقهق میکرد. صداها توی سرم تاب میخورْد و مبهوت اسمت را فریاد میزدم بلکه تو پاسخ بدهی و دیگران ساکت شوند.
من بسیاری از اولینهایم را با تو تجربه کردم. از اولین رفاقت تا اولین خیانت. و حالا اشک بابایم را برای اولینبار میبینم و اولین سوگم را با تو تجربه میکنم. داغ ندیده بودم و حالا تا مغز استخوانم را سوزاندهای.
حالا هشت روز است که عکسهایت را مرور میکنم و هر بار مبهوتتر از پیش میگویم «بیمعرفت! رفیق نیمهراه نبودی که...»