شصتمین روز سوگ
تازه تازه داشتم خودم را از بعد از دیماه جمع میکردم. داشتم وصل میشدم به زندگی؛ به بودن. مرگ یکبارهی تو کاسه کوزههایم را شکست. دارم برای زنده ماندن جان میکَنم. برای نفس کشیدن تقلا میکنم.
درست از آن لحظه که بالای گور عمیق و تاریکت به کفنت خیره شده بودم، دوباره و چندباره دارم به این فکر میکنم که اگر مقصد اینجاست، چه تفاوتی دارد که از کدام مسیر به آن برسیم؟ که من منتظر مرگ باشم یا به پیشوازش بروم؟
سعی میکنم با سوالهایم گلاویز نشوم و سرم را با کار گرم کنم تا به مرگ فکر نکنم. به تو هم. البته شدنی نیست. هیچ فکرش را نمیکردم که این همه خاطره از تو داشته باشم. هر چیزی میتواند تو را توی ذهنم تداعی کند.
تنها کسی که میگذارد خوب خوب برایت سوگواری کنم فرهاد است. هر بار که بغضم میگیرد، ظاهر میشود. شبیه غول چراغ جادو. برایم چاوشی پلی میکند و تلاشش را میکند که اشکم را دربیاورد. میگوید «احساسات باید بیان بشن. این یعنی آدم سالمی هستی. بروزش بده و توی خودت نگه ندار.»
«میخوای ازش برام بگی؟ دوست داری عکسهاتون رو نشونم بدی؟ دلت میخواد نامهای که براش نوشتی رو برام بخونی؟»
و من هربار که کنارم میآید، به تو فکر میکنم. به اینکه اگر تو بودی زود میفهمیدی هدفش دلداری است یا دلبری.
من حتی وقتی که فهمیدم توی آبنمک رامبد خیسیدهام هم به تو فکر کردم. به اینکه اگر تو دیده بودیاش قطعاً بهم میگفتی که چه باید بکنم.
کالبد در حال تجزیهات را زیر خروارها خاک تصور میکنم و به این میاندیشم که حالا، چند روز دیگر یا چند سال دیگر چه تفاوتی دارد؟
شهریار هی توی سرم میخواند «کشتیای را که پی غرق شدن ساختهاند / هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟» و من سعی میکنم با میلانوی توتفرنگی بغضم را قورت بدهم که توی دریای توفانی سوالهای بیجوابم غرق نشوم.