عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
به آخرین عکس گالریام نگاه میکنم. سلفی غروب شنبه. به محض برداشتن اولین قدمم توی پارک رامبد پرسید «تو چرا یه جوری هستی که من همهش نگرانتم. حس میکنم باید مراقبت باشم. دائم حالت رو بپرسم.»
البته که دلایل متعددی دارد. میتوانستم تکتکش را برایش بشمارم؛ اما به یک لبخند مختصر اکتفا کردم. مثلاً دلیل همین مورد آخری این بود که بعد از شانزده سال پا به پارکی میگذاشتم که اولین ترومای زندگیام را رقم زده بود. هر قدمی که برمیداشتم تصویرهای نمور و تلخ جلویم جان میگرفت و هر لحظه آمادهی فرار بودم.
دلیل بعدی این است که توی فضای شهربازی مشوش و غمگینم. بزرگترین بت زندگیام توی یک شب تابستانی وسط همهمهی شهربازی و صدای خنده و ترانههای صد من یک غازِ کودکانه، شکست. چنان که دیگر با هیچ چسب همهکارهای نشود تکههایش را بند زد. درست از همان شب یک تکهی نوک تیز از آن بت شکسته مثل خار توی جگرم است.
یکی از دلایل دیگرم این است که کنار او نوعی امنیت را تجربه میکنم که باعث میشود بُعد شکستنیام را بروز بدهم و از نقاب قوی و متکی به نفس بودنم کمتر استفاده کنم.
آن روز علیرغم هیکلهای گنده و شناسنامههای خجالتآورمان سرسره و الاکلنگ سوار شدیم. از توی گروه سالمندان در حال نرمش، پیری خودمان را پیدا کردیم. روی اردکهای توی دریاچه صداگذاری کردیم و رامبد و طاها را مجبور کردم که همراه من و دیانا پابرهنه روی چمن راه بروند. وقتی روی چمن ولو شدیم و به سوالات چالشی دیانا پاسخ دادیم، متوجه شدم که تصویر ذهنیام از آن فضا دگرگون و خاطراتم جایگزین شدهاند.
توی عکس، روی چمن کنار دیانا دراز کشیدهام و رامبد و طاها کنارمان نشستهاند. چشمهایم برق میزند و صورت بدون آرایشم بشاش است. چندوقت بود که چنین برقی به دیدگانم نباریده بود؟
دیانا پرسید «اگر بتونید یه چیزی رو از همدیگه بگیرید چیه؟»
رامبد گفت من از مهجبین نشخوار فکریاش را میگیرم و خودخوریهایش را. من گفتم فشارهایش را میگیرم که معترض شد تکراری است. یک چیز جدید بگو. نمیدانستم که باید چه چیزی را بگیرم. همین را هم گفتم. گفت «قلبم رو بگیر.» داشتم تلاش میکردم که چیزی شبیه به این بگویم «توی قلبت جمعیت زیاده و من از پس نگهداریش بر نمیام.» که منطقم وارد عمل شد تا حساب کند که جملهی ایهامدارش دوپهلو است و کدام پهلو را برداشت کنم که با سر به سنگ نخورم. بهت و سکوتم احتمالاً زیادی طولانی شد که رامبد خندید «چه جملهی قصاری گفتم!»
دیانا پرسید «اگر بتونید یه چیزی رو به هم دیگه بدید چیه؟»
رامبد گفت به مهجبین تعادل بین احساسات و منطقش را میدادم. من نگاهش کردم. طولانی و ممتد. بعد گفتم «عشق.» و توی دلم دعا کردم که مفهوم کلی عشق را در نظر بگیرد. «آمم» کشیدهای گفت و دانستم که به آسیبهای ناشی از عشق فکر میکند.
لختی بعد در حالی کفش و جورابهایمان را میپوشیدیم از دیانا پرسیدم «تو بهم چی میدادی قشنگم؟»
توی آغوشم خودش را جا داد. لبخند مهربانی زد و بعد از کمی سکوت زمزمه کرد «عشق.»