ابر، بمرانی و تو
کنار پنجره دراز کشیدهام. چشماندازم آسمانیست آبی با لایهای کمتراکم و نازک از ابر. پراکنده و لطیف. حریر نازک ابرها دور است و نزدیک؛ مثل تو. ابرها دارند گلبهی میشوند و بمرانی میخواند «معنی فاصله: مسافت بین دو چیز یا دو کس.»
پرند پرسیده بود «الان مشکل چیه؟» پاسخ داده بودم «فاصله. دوره ولی نزدیکه.» و توی ذهنم کروشه باز کرده بودم که «مثل ابرها.»
به مسافت میانمان فکر میکنم و بمرانی مکرر میگوید «تو خیلی دوری.»
نغمه گفته بود «چی دیدی توی این عدم ثبات متحرک؟» گفته بودم «من رو بلده.» شانه بالا انداخته بود که «پنج سال با گاو هم معاشرت کنی تو رو بلد میشه.»
بعد برای خودم توضیح داده بودم که ما دوتا انسانیم با دوتا ذهن پیچیدهتر از حالت معمول و رابطهای پیچیدهتر از حد معمول. بعدتر خودم را دلداری داده بودم اینکه نغمه و پرند نمیتوانند این پیچیدگی را درک کنند طبیعیست.
آبیِ آسمان رو به تیرگی میرود. بمرانی بعد اینکه از "گذشتن و رفتنِ پیوسته" میخواند دوباره به اینکه «تو خیلی دوری.» تأکید میکند. انگار که تمام بارهای قبلی برای شرح فاصله کافی نبوده.
من فرو ریختهام. تو میخندی و میگویی «چقدر حساسی!» میان همهی نزدیکیها فاصله میاندازی و من بعید میدانم که حتی برای لحظهای مرا بلد بوده باشی. بمرانی درست میگوید «تو خیلی دوری! خیلی دور.»
توی قاب پنجرهام هیچ ابری پیدا نیست. خوب که نگاه میکنم پارهای ابر در گوشه است. دور است و دور؛ مثل تو.