بر موج غم نشسته منم

| مه‌جبین

خیره به شمعدان و هفت‌سینم که صدای غمگین نقاره بلند می‌شود و پشت‌بندش صدای موسیقی پس کلام مراد ویسی. _همانی که جگر را خون می‌کند_ تمام که می‌شود جام‌هایمان را بالا می‌بریم و یک‌صدا سرود «ای ایران» می‌خوانیم.

چند باری با خودم زمزمه می‌کنم «در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما؟» و چیزی توی سینه‌ام می‌شکفد. چیزی شبیه به لاله‌ی هلندی. به خاطر می‌آورم که چندی پیش توی آموزشگاه با چشم‌های اشکی صدایم را روی سرم انداخته بودم که «چپ، راست، بالا، پایین، من، جوونی‌م همه‌شون به درک. فقط ایران مهمه. فقط ایران.»

با پلک‌هایی سنگین و نگاهی خمار، توی مبل راحتی فرو می‌روم. با صدای مرضیه‌ی توی سرم می‌خوانم «نبرده لب بر جامی، می‌کشم به دوش از حسرت، بار مستی و بدنامی را.» به این فکر می‌کنم که چقدر حالا دوست داشتم چاوشی را بگذارم روی تکرار تا بخواند «خنده‌ی غمگینم، پلکای سنگینم، الکل تو خونم، خونه‌ی زندونم...» درست بعد از آخرین حرف‌هایش پلی‌لیستش را بایکوت کردم و به نغمه گفتم «حاضر بودم بارها و بارها شکست عشقی بخورم ولی چنین زخمی از چاوشی، نه!»

نفس عمیقی می‌کشم و بازدمم‌ را طولانی بیرون می‌دهم. توی سرگیجه‌ام غرق می‌شوم و به این فکر می‌کنم که اگر بخواهم «مستی» را واژه کنم، چه می‌نویسم؟ اگر بخواهم طعم آن باده‌ی سرخ ده ساله را توصیف کنم، چه کلمه‌هایی انتخاب می‌کنم؟

مامان می‌گفت «آدم‌ها توی مستی نقاب‌شان تَرَک برمی‌دارد.» و من به این فکر می‌کنم که من در پس نقابم چیستم جز روایت؟ که از لابه‌لای تَرَک‌های نقابم چه می‌چکد جز واژه؟