قمار آخر
سرم روی پای رامبد است و جنینوار توی خودم جمع شدهام. به شهر که گسترده و مینیاتوری زیر پاهایمان است خیره میشوم و اشکهایم پشت هم میچکند. میگویم «شلوارت خیس میشه.» و میخواهم بلند شوم که با همان دستش که سایبان صورتم است سر جایم نگهم میدارد. دیانا چاوشی پخش کرده و میگویم که بعد از روزها و روزها قهر دارم صدای این مرد را میشنوم. و دوباره تأکید میکنم که هیچکس نمیتوانست اینچنین مرا بیازارد. سکوت میکنیم تا چاوشی و ارتفاع مثل مخدر اثر کنند؛ تا دیانا دلتنگی برای خواهر جوانمرگش را روی پای رامبد ببارد؛ تا طاها پکهای عمیق بگیرد از فیلیپ موریسش؛ تا من دستهای دیانا را بفشارم و رامبد دستی به موهای آشفتهام ببرد.
اشکها خشک میشوند و سیگارها دود. گرد مینشینیم به اعتراف. من توی خودافشاییام میگویم «دیدین میگن طرف بد مسته؟ من بد عشقم. تا ثانیهی آخر، تا به فنایی آخر، خودم رو تموم میکنم توی عشق.»
گفتهبودم «پرند! توی مافیا همه علیه رامبد بودن. تنها چیزی که داشتم یه استعلام منفی بود که نمیدونستم به خاطر شهروند بودنشه یا پدرخوانده بودنش. تا ثانیهی آخر تنها کسی که پشت دستش بازی کرد من بودم. علیرغم اینکه هر لحظهی بازی قمار بود. بهش اعتماد داشتم. بیدلیل.»
طاها به عنوان تکمله میگوید «آره. تو از اونایی که قراره بدجوری توی این زمینه ضربه بخوری.» چاوشی میخواند «ته این راهو میبینم مث یه کولی داغون/یه چشمم اشکه اون چشمم یه آلاخون و والاخون.» و من میخندم «تا الان که از عشق جستم. از حالا به بعدش یکمی سخته ولی خدا بزرگه.»
بعدتر اضافه کردهبودم «الآنم انگار همون بازی مافیاست نغمه. همه علیهش هستن. علقم، غرورم، سکوتش، پروژه، حرفهای پشت سرش، زیادی محتاط بودن هردومون، ترسهام، زخمهاش. همه رأی خروج رو صادر کردن. فقط قلبم داره با یه استعلام نصفه و نیمه پشت دستش بازی میکنه.» و پرند گفتهبود که «اینقدر استعاری زر نزن. گادفادر بود؟ نتیجهی بازی چی شد؟ قمارت روش جواب داد؟»
به قدر کافی که سکوت و اعتراف میکنیم رامبد آهنگهای مسخرهاش را پلی میکند و ما مستانه میرقصیم تا به رنج زیستن دهنکجی کنیم؛ تا فراموش کنیم؛ دیانا ماهیت دردناک مرگ را؛ طاها مال بر باد رفتهاش را؛ رامبد فشارهای ممتد حرفهای و خانوادگی را و من علاقه را.
نغمه گفتهبود «عاشق شدی.» اصلاح کردهبودم «علاقهمند. عشق والاست. نابه. تکرار نشدنیه. من هنوز عاشق نشدم.»
دیانا شب پر ستارهی ونگوگ را روی دیوار کشیده. سفت در آغوش میگیرمش که «تهتغاریمون هنرمنده خیلی.» رامبد بالای نقاشی مینویسد «دیوار آرزو.» انگشتهایمان را به رنگ پارچه آغشته میکنیم. آرزو میکنیم و به نشانهی اجابت پای دیوار انگشت میکوبیم. آرزوی جمعیمان مشترک است. اجرا. استیج. به سر منزل مقصود رسیدن تئاترمان. توی دلم اما آرزو میکنم که قمار آخرم باشد.
آب نوشیدهبودم که لرزش صدایم را کنترل کنم «گادفادر نبود. قمارم جواب داد. دوتایی شهر رو نجات دادیم.»
رامبد با قلدری کولهپشتیام را برداشته و اصرار دارد تا پایان پیادروی بیاوردش. موقع راه رفتن با دست هدایتم میکند و حین رد شدن از خیابان دستم را سفت میگیرد. من غر میزنم که سالهاست از کودکی عبور کردهام و او بیاعتنا به نقهایم راه میرود. توی گروه سهنفرهمان تایپ میکنم «بچهها رفتارش باهام شبیه رفتارش با دیاناست. من بعید میدونم منظوری داشته باشه.» انگشت سبابهام بنفش است. به رامبد فکر میکنم و چاوشی توی سرم میخواند «دعای قلب مجروحم اگه پشت سرم باشه / یه کاری میکنم عشقت قمار آخرم باشه...» زود اصلاح میکنم که «علاقه. من هنوز عاشق نشدم آقای چاوشی!»